#دنیای_راز_مینا_پارت_216
-گشنمه!
قدماش رو تندتر کرد و دویید و از دیدم محو شد. اینم کارش معلوم نیست. سرگردون راه میرفتم توی جنگل که یوزپلنگ با دهن پر از موز از دور داشت میاومد. با ذوق دوییدم سمتش و گفتم:
-تو محشری، از همه سری!
موزا رو انداخت روی زمین. تند تند موزا رو برمیداشتم و میخوردم. بعد از تموم شدن موزا یادم به یوزپلنگ افتاد. نگاهش کردم و گفتم:
-تشکر فراوان! تو نبودی از گشنگی مرده بودم.
بهم نزدیک شد. سرش رو زد به عصا و توی چشم به هم زدنی محو شد. شوکه از چیزی که دیده بودم. خشکم زد و گفتم:
-الان اون همه حجم کجا رفت؟!
با صدای پیرزن به خودم اومدم.
-خودت رو باور کن و هرچی زودتر اون یوزپلنگ رو از خودت دور کن!
-چرا؟ اصلا چرا یهویی رفتی؟
-وقتی اون هست من نمیتونم باشم. من راهنمای پاکم؛ اما اون هرچی هست جز ناپاکی و تاریکی چیزی نیست!
-اون خیلی مهربونه!
-من نمیدونم اون چیه؛ اما یه حیوون عادی نیست. شاید اصلا حیوون نباشه!
romangram.com | @romangram_com