#دنیای_راز_مینا_پارت_208


بدون شک این رو گفت که من فکر کنم رفته و بیرون برم. خیلی آروم و بدون کوچک‌ترین صدایی نشستم و خودم رو بغل کردم. هنوز می‌لرزیدم. نمی‌دونم چه‌قدر گذشت که صدای یواش اریس که گفت:

-لعنتی!

رو شنیدم. پوزخندی رو لبم اومد؛ پس حدسم درست بود. فکر کنم این دفعه بره! آهی کشیدم. نفر بعدی که قرار به‌خاطر من کشته بشه کیه؟ خیلی دلم می‌خواد انتقام خون آیدن و نگهبان رو از اریس بگیرم؛ اما چه‌جوری؟! چیزی که من دیدم چیزی فراتر از شیطان بود! بعد از چند دقیقه ریسک کردم و از پشت درخت بیرون اومدم. اطراف رو نگاه کردم؛ اما خبری از نگهبان و آهو نبود! با دقت بیشتری نگاه کردم و اطراف رو گشتم؛ اما نبود. اریس اونا رو با خودش برده! روی زمین نشستم. انگار تازه به عمق فاجعه‌ای که پیش اومده بود پی بردم. بلند بلند زار زدم، از بی‌کسی خودم، از ترسم، از بی‌گناهایی که به‌خاطر من کشته شدن. گریه می‌کردم و می‌زدم توی سر خودم! نمی‌دونم دیوونه شده بودم یا چی؟ دلم می‌خواست سرم رو بزنم به جایی، حس می‌کردم گنجایشم پر شده و به اندازه کافی کشیدم. از بس گریه کرده بودم حال راه رفتن از این‌جا رفتن رو نداشتم. چشمم خورد به عصای نگهبان و گریه‌ام بیشتر شد. دستم رو نزدیک عصا بردم و تا عصا رو گرفتم یه حس برق گرفتگی بین من و عصا به وجود اومد. هرکار می‌کردم دستم رو باز کنم نمیشد، بعد از چند لحظه کشمکش بین من و عصا بدنم شروع کرد لرزیدن. حالتی مثل تشنج بهم دست داده بود. ترسیده بودم؛ نکنه مار دستم گرفتم؟! چشمام بسته شد و خاطراتی مثل فیلم از جلوی چشمم رد شد؛ خاطرات زندگی نگهبان! بعد از این‌که چشمام رو باز کردم می‌دونستم خاطرات نگهبان رو دیدم؛ اما یادم نمی‌اومد چه صحنه‌هایی رو دیدم و این عجیب بود. عجیب‌تر این‌که حس می‌کردم یکی دیگه شدم. حس می‌کردم حس‌هایی علاوه بر حواس پنجگانه دارم. با صدای یک نفر با ترس نگاهم رو بالا آوردم:

-تبریک میگم!

به چهره زنی که خیلی پیر بود نگاه کردم. خندید و دست کشید روی صورتش و گفت:

-دیگه قرار نیست از این پیرتر شم.

چیزی واسه گفتن نداشتم، تا حالا با کسی اشنا نشده بودم که خواستار مرگم نباشه.

-یعنی ممکنه چه قدرتایی داشته باشی؟

-قدرتی ندارم، من آدمم!

-می‌دونم.

-از کجا می‌دونی؟ تو کی هستی؟

-من کسی نیستم.

-یعنی چی؟ از کجا اومدی؟


romangram.com | @romangram_com