#دنیای_راز_مینا_پارت_209
بلند شدم، چیزی نگفت و توی سکوت نگاهم میکرد. دستم رو زدم به بازوش که بگم حواست کجاست؛ اما دستم ازش رد شد. جیغی کشیدم شروع کردم به دوییدن. روح بود، روح!
یه دفعه جلو راهم سبز شد. با ترس وایسادم و چشمام رو بستم و گفتم:
-برو برو!
-کجا برم؟ من تو ذهن توام!
با تعجب چشمام رو باز کردم گفتم:
-یعنی تو توهمی؟ دیوونه شدم؟
نچ نچی کرد و گفت:
-با وجود چیز که دستته نمیتونی بگی من توهمم!
من که چیزی دستم نیست. به دستم نگاه کردم، چشمام از چیزی که توی دستم بود گرد شد.
-چرا عصا چسبیده به دستم؟!
- تا زمانی که تو به چیزی که هستی باور نداشته باشی ازت جدا نمیشه.
-نکنه من نگهبان شدم؟
اره حتما همینطوره؛ چون نگهبان مرد. عصا و خودش قدرتمند بودن! من وقتی اون عصا رو گرفتم قدرت عصا و مسولیتش به من رسیده. اینجور میتونم انتقام بگیرم.
-نه تو نگهبان نشدی.
romangram.com | @romangram_com