#دنیای_راز_مینا_پارت_207
اریس:برو وقتم رو نگیر، نمیذارم این آدمیزاد رو ببری!
لبخندی رو لبم اومد. خوش خودش رو لو داد! در حضور نگهبان از اریس نمیترسیدم.
نگهبان:آدمیزاد؟
نزدیک جایی که من بودم اومد و زیر لب گفت:
-پس انرژی منفی بهخاطر این بود!
عصاش رو به دودهای سیاه نامریی دور من زد. دودها در کسری از ثانیه ناپدید شدن. بلند شدم و با ذوق گفتم:
-نگهبان دروازه؟
اریس دستش رو به طرف من گرفت. در چشم به هم زدنی چند متر عقب پرت شدم. کتفم درد گرفت. بلند شدم تا برم سمتشون که با صدای عصبانی اریس سرجام خشک شدم.
اریس:کار خوبی نکردی!
لحظهای بعد بینشون جدال به وجود اومد. بدون هیچ وسیلهای به هم ضربه میزدن. از ترس پشت درخت قایم شده بودم، من مثل دخترای فیلم و رمان شجاع نبودم؛ حتی اگه خودم رو بخوام شجاع نشون بدم و جلو برم بدنم مثل انعکاس دفاعی عمل میکنه و نمیذاره جلو برم. دست خودم نیست، میترسم! اریس دودهای سیاه رو به سمت نگهبان فرستاد، نگهبان اعصاش رو به زمین زد. نور سبزی ازش خارج شد و سمت اریس رفت با رسیدن نور سبز به اریس و دود سیاه به نگهبان هر دوشون با شدت به عقب پرت شدن. نگهبان به درخت خورد، انگار گیج شد؛ چون نتونست بلند شه. اریس سریع خودش رو بهش رسوند، لبخند زشتی روی لبش بود. روش خم شد و دستش رو گذاشت رو سینهش، در برابر چشمای ناباور من دستش از قفسه سینه نگهبان رد شد و نگهبان جیغ کشید. وقتی دستش رو از سینه نگهبان بیرون آورد توی دستش یه قلب تپنده بود. جلوی دهنم رو گرفتم تا جیغ نزنم. چشمام اندازه توپ شده بود؛ مثل اینکه قلب من رو بیرون کشید. امکان نداره، با عقل جور نیست! چشمام رو باز و بسته کردم؛ اما چیزی که دیدم من رو تا مرز جنون برد.
اریس:بهت که گفتم مزاحمم نشو!
دستش رو مشت کرد و قلب نگهبان به خاکستر تبدیل شد و چشمای نگهبان باز موند؛ اما مرده بود! با صدای افتادن چیزی نگاهم رو به سختی گرفتم و به طرف صدا نگاه کردم. قلبم از درد مچاله شد، آهوی بیچاره هم افتاده بود و داشت جون میداد، به همین سادگی! قلبم درد گرفته بود، تند تند از چشمم اشک میاومد و از ترس سکسکهام گرفته بود. دهنم رو گرفته بودم تا صدام رو نشنوه. فکرش رو نمیکردم همچین کاری بتونه بکنه؛ اون شیطان بود! اطراف رو نگاه میکرد، دنبال من بود. خودم رو پشت درخت مچاله کردم. میترسیدم حتی یه قدم بردارم. باید چیکار میکردم؟ بدون نگهبان چیکار میکردم؟
جنگل توی سکوت فرو رفته بود و فقط صدای قدمهای اریس سکوت جنگل رو میشکست. از ترس میلرزیدم، نفس کشیدن یادم رفته بود. قدمهاش داشت نزدیکتر میشد؛ فقط دو سه قدم دیگه جلوتر باید میاومد تا من رو میدید. خسته شده بودم از فرار، از زندگی پر از ترس؛ اما از مرگ و قلب دردم و توی دست اریس افتادن هم میترسیدم. قدمهاش رو شروع کردم به شمردن. سه، دو، قدم آخر رو که میخواست برداره گفت:
-اه باید برم، کار دارم!
romangram.com | @romangram_com