#دنیای_راز_مینا_پارت_205
صدای شنل پوش بود. چند لحظه بعد صدای خنده اریس، هر جارو نگاه کردم اثری از خودشون نمیدیدم؛ اما صداشون میاومد.
-چرا عصبانی میشی؟ داد نزن! نمیخوای که اون دختر بفهمه بهش دروغ گفتی؟!
صداشون یواشتر شد.
-بفهمه مهم نیست، این ذات منه!
-اوه بله!
و دیگه صداشون شنیده نشد. پوزخند زدم، به دو رویی مردم اینجا عادت کرده بودم. این ناراحتیا واسهم عادی شده بود. منتظر همچین اتفاقی بودم. میدونستم از شنل پوش هیچ خیری به من نمیرسه؛ اما باز اشتباه کردم! حالا چهجور از این جا خلاص شم؟ تا تاریکی هوا این نزدیکیا پرنده هم پر نزد، حق داشتن میترسیدن! از فکر زیاد خسته شده بودم و کم کم پلکام روی هم افتاد و خوابم برد.
با صدای خش خش برگا از خواب پریدم. از مواجه شدن با اریس میترسیدم. همه جا تاریک بود. درست نمیدیدم تا اینکه یه آهو رو به روم قرار گرفت. یادم به نگهبان دروازه افتاد، واقعا دوست داشتم ببینمش!
-ببینم باز کی رو پیدا کردی؟
با ذوق بلند شدم، پریدم بالا و گفتم:
-نگهبان دروازه من رو میبینی؟
اما با شنیدن این که گفت:
-اینجا که چیزی نیست.
ناامید روی زمین افتادم.
-بیا بریم.
romangram.com | @romangram_com