#دنیای_راز_مینا_پارت_204


خندید و گفت:

-اژدها عاشق دختر داستان شد؛ اما ناکام موند!

بلند بلند گریه می‌کردم و مشت می‌زدم تو سینه‌م.

-اصلا نمی‌تونم آخر عشقی رو تلخ ببینم و کاری نکنم!

دود سیاه دور تا دورم رو در بر گرفت. خندید و گفت:

-تا زمانی که لحظه مرگت فرا برسه کنار درخت آرزوهات زندانی میشی و بعد به عشقت می‌پیوندی!

دست زد و گفت:

-می‌دونم خیلی مهربونم!

خنده کنان ازم فاصله گرفت. همین‌طور که می‌رفت گفت:

-امید نجات پیدا کردن نداشته باش، تو نامریی شدی رُز!

و تو جنگل گم شد. این امکان نداره! بلند شدم و اشکام رو پاک کردم. دست به دود سیاه زدم تا ازش عبور کنم؛ اما به شدت به عقب پرت شدم. دوباره اشکام صورتم رو خیس کرد. حقم بود جزای کاری بود که با آیدن کرده بودم، من نحس بودم! مرگ حقم بود!

تو فکر بودم که با صدای داد یه نفر از ترس لرزیدم:

-اریس زود باش!


romangram.com | @romangram_com