#دنیای_راز_مینا_پارت_199
-چیکار میکنی؟
-خودت میفهمی!
کشون کشون منو از اتاق بیرون برد و بعد از خونه! از لا به لای درختا با سرعت رد میشد. دلشوره گرفتم، ایستادم و گفتم:
-من رو داری کجا میبری؟
نیم نگاهی بهم انداخت؛ اما جوابم رو نداد. دستم رو کشید و حرکت کرد. مقاومت میکردم تا همراهش نرم؛ یک دفعه ایستاد و برگشت سمتم، بازوهام رو گرفت و بلند گفت:
-خسته شدم ازت! میخوام تحویلت بدم به پادشاه.
-هه فکر کردی میترسم؟! من دیگه تسلیم شدم، منتظر مرگم!
خندید و گفت:
-پس قرار زیاد چشم انتظار بمونی!
-منظورت چیه؟
-ملکه مرده.
-چی؟!
-و اونا فکر میکنن بهخاطر نحسی توئه! همه جا دنبالت میگردن.
-من نحس نیستم.
romangram.com | @romangram_com