#دنیای_راز_مینا_پارت_198
-کتاب مقدس دست اریسه و من مجبور بودم هر دستوری میده قبول کنم.
واسه یه کتاب من رو فروخته بود! حاضر شده بود بمیرم و مردم رو بکشه. اون واقعا اژدها بود؛ مثل ظاهر اصلیش، باطنش کثیف بود!
-همهاش بهخاطر یه کتاب؟!
از بس جیغ زده بودم صدام گرفته بود. دستش رو آورد نزدیکم تا بذاره روی شونهام. دلم نمیخواست یه لحظه دیگه حتی ببینمش چه برسه بهم دست بزنه. داد زدم و همراه داد من صدای نجواها جیغ بلندی شد و مثل نیروی نامریی اون رو پرت کرد عقب؛ اما به عقب پرت شدنش مساوی بود با افتادنش به ته دره!
آیدن داد زد. نه دیر شده بود! چشمام رو بستم، فکرش رو نمیکردم اینجور شه. با صدای برخورد جسم سنگینی چشمام رو با ترس باز کردم. نزدیک لبه پرتگاه شدم، با دیدن جسم بیجون و زخمی اژدها همه چی رو فراموش کردم و تنها این جمله تو سرم تکرار میشد، زمان تکرار میشه! اون خواب از جلوی چشمام رد میشد، جیغ زدم و زار زدم:
-نه امکان نداره! بلند شو، بلند شو و بگو همهاش دروغ بوده! بگو تو اینکار ها رو نکردی! بلند شو، نامرد جای زخمت رو قلبمه! خودت چرا رفتی؟!
پشت سر هم جیغ میزدم. اشک تموم صورتم رو پر کرده بود. کاش هیچوقت به اون کلبه پا نذاشته بودم، کاش بهش فرصت توضیح میدادم، کاش این نجواها دست از سرم برمیداشتن، کاش میمردم! به هق هق افتاده بودم
-جزاش همین بود!
نه جزاش این نبود! اژدهای بیچاره من! قلبم مچاله شد، قلبم تیر کشید. حس کردم سوراخ عمیقی تو قلبم ایجاد شده. دست گذاشتم روی قلبم و فقط تونستم بگم اخ و بیهوش شدم.
***
با تکونای شدید از بیهوشی در اومدم. شنل پوش بالای سرم بود
-بلند شو!
نشستم، توی خونه شنل پوش بودیم، توی همون اتاق زیر پله! دستم رو گرفت، از روی تخت بلندم کرد. با بیحالی بلند شدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com