#دنیای_راز_مینا_پارت_197

-من با شنل پوش میرم تو هم واسه همونی که کار می‌کنی مژده ببر کارم رو تموم کردی!

آیدن متعجب گفت:

-چی میگی؟

دستم رو از دست شنل پوش کشیدم بیرون، قدم به قدم بهش نزدیک می‌شدم و می‌گفتم:

-چه‌طور تونستی با من این‌کار رو کنی؟ با من نه، با این مردم بی‌گـ ـناه چی؟

حسم رو نمی‌تونستم بیان کنم. اون علامت لعنتی روی بازوش بهم چشمک میزد و من رو از مرد رو به روم بیزار می‌کرد. اژدها صفت! کسی بود که واسه نجاتم شمع روشن می‌کرد، کسی که مردم رو میکشت که نجات پیدا نکنم. جیغ کشیدم:

-چه‌طور تونستی؟

شوکه شده بود از این که فهمیدم. صورتش سفید شد، عرق سردی روی پیشونیش لغزید. زیر لب گفت:

-باور کن چاره‌ای نداشتم، من رو ببخش!

برگشت و شروع کرد به دوییدن طرف در خروجی، به همین آسونی! با یه ببخشید اون مردم زنده میشن و عمر تلف شده‌ی من برمی‌گرده؟! نه! دنبالش رفتم که از مخفی گاه خارج شد. جیغ زدم:

-تو نمی‌تونی همین‌جور بذاری بری! من بهت اعتماد داشتم! نمی‌تونی بدون هیچ توضیح کوچیکی بذاری بری!

ایستاد. چشمام می‌سوخت، قلبم درد می‌کرد. زخم بدی خورده بودم.

-من مجبور بودم.

پوزخند زدم، سرم سنگین شده بود.

romangram.com | @romangram_com