#دنیای_راز_مینا_پارت_195
با هزار ترس و تپش قلب در رو هل دادم. در با صدای قیژی باز شد و به داخل رفتم. کلبه خالی از هر وسیلهای بود جز رد خون خشک شده روی دیوارها و کف کلبه! فقط یکم پلیس بازی لازمه تا مدرک گیر بیارم و بفهمم نقابدار کیه! اما هیچی نبود که من بخوام پیدا کنم تا ازش به عنوان مدرک استفاده کنم. پوفی کشیدم، از کلبه خارج شدم. بیشتر موندن جایز نیست. در رو بستم، نگاهم به کنار دستم روی در افتاد، به لکه خون خشک شده. شبیه علامت بود! با دقت بیشتری نگاهش کردم؛ خیلی آشنا بود. چرا یادم نمیاد کجا این علامت رو دیدم؟ شک ندارم این علامت رو یه جایی دیدم؛ اما کجا؟
هرچی فکر کردم یادم نیومد. فعلا باید بیخیال شم تا آیدن برنگشته برگردم، توی مسیر برگشت جنگل بودم که دوباره نجواها شروع شد. قدمهام رو تند کردم؛ با اینکه به این نجواها عادت کرده بودم؛ اما بازم میترسیدم. هروقت این نجواها شنیده میشدن اتفاق بدی میافتاد! رسیدم و برگها رو کنار زدم و وارد شدم؛ اما سرجام خشک شدم. تمام طلسما سوخته بود. صدای آیدن من رو به خودم آورد و نجواها قطع شد
-اینجا چه خبره؟
-چرا؟ چرا اینجور شده؟
نگاهی بهم کرد و گفت:
-نگو که رفته بودی بیرون!
صداش رو بلند کرد و ادامه داد:
-صدمه ندیدی؟ حالت خوبه؟
سرم رو بالا و پایین کردم که گفت:
-زود باش باید از اینجا بریم.
-چی؟ چرا؟
-باید عجله کنیم. دیگه طلسم در کار نیست و پیدامون میکنن.
با صدای خندهی شنل پوش قلبم ریخت.
-پیداتون کردم!
romangram.com | @romangram_com