#دنیای_راز_مینا_پارت_194
-یواش!
-چرا؟
-نمیترسی؟! داری در مورد نقابدار حرف میزنی!
-کیه مگه؟
-قاتله!
این رو که خودم میدونم!
-فقط بگو کجا پیدا شده، لطفا!
شونهای بالا انداخت و گفت:
-خارج از شهر کلبه قدیمی هست که میگن جسدا اونجا پیدا شدن!
تشکر کردم، خواستم برگردم که گفت:
-دیوونه!
توجهی نکردم و از راهی که اومدم برگشتم. دوباره از شهر خارج شدم گشتم؛ اما خبری از کلبه نبود. در یک متری خارج از شهر کلبه ی نیست. حرکت کردم؛ اما بازم نبود. پس در دو متری هم...چشمم افتاد به خونه کوچیکی که چوبهاش از کهنگی به سیاهی میزد. با چه دل و جراتی میخوام وارد اینجا شم؟ با این دل و جرات که هوا روشنه و قاتلا تو روز پیداشون نمیشه! به این امید به کلبه نزدیک میشدم، به در کلبه که رسیدم فهمیدم کسایی که تو روز پیداشون نمیشه دزدن نه قاتل! واقعا این چه هوشیه من دارم؟ فکر کنم از یک درصدش هم استفاده نمیکنم! سرم رو محکم تکون دادم و بلند گفتم:
-اراجیف نگو با خودت! نمیتونی ترست رو دور کنی؛ اما به هر حال من باید وارد این خونه شم.
romangram.com | @romangram_com