#دنیای_راز_مینا_پارت_193
-هرجور حساب میکنم میبینم خیلی وقته وقتت تموم شده!
-میخوای من رو بکشی؟
-اره میکشمت!
قطره اشک مزاحمی از چشمم چکید. حرفام دست خودم نبود؛ فقط خسته بودم از همه چی! جیغ زدم:
-من این همه تلاش میکنم زنده بمونم؛ فقط میخوام زنده بمونم! مگه زندگی کردن جرمه؟! اما تو هر دفعه که من رو میبینی میگی میکشمت! کشتن اینقدر واسهت آسونه؟!
بلند تر جیغ زدم:
-ها؟ مگه من چیکارت کردم؟
بلند تر از من داد زد و خنجرش رو به طرفم پرتاب کرد؛ برای چند لحظه قلبم نزد که خنجر از کنار صورتم رد شد و فرو رفت توی تنه درخت. به شکاف تنه درخت نگاه کردم. ترسیده بودم، دستای یخ زدم رو مشت کردم و برگشتم طرف شنل پوش؛ اما خبری ازش نبود. اطراف رو نگاه کردم؛ اما نبود. آب شده بود رفته بود تو زمین؛ مثل جن میمونه! چرا عذابم میده و یه دفعه نمیکشتم؟ کسی میفهمه خسته شدم؟باید کاری میکردم! خنجر رو از تنه درخت بیرون کشیدم و زیر شنلم قایمش کردم. راه افتادم سمت شهر، مخفیگاه به شهر نزدیک بود. یک ماه پیش که دنبال مخفیگاه بودیم آیدن مسیر رفتن به شهر رو بهم نشون داده بود. کم کم به شهر نزدیک شدم. صدای زندگی از شهر میاومد، وارد شدم و بدون اینکه زیاد جلب توجه کنم از گوشه کنار راه میرفتم. دختری رو دیدم که کنار در خونه ایستاده بود. موهام رو بیشتر زیر کلاه شنل مخفی کردم، نزدیک شدم و گفتم:
-ببخشید خانوم!
برگشت سمتم نگاهی بهم کرد. مردد تو جواب دادن یا ندادن بود که گفتم:
-میتونم سوالی بپرسم؟
منتظر نگاهم کرد.
-میشه بدونم جسد کسایی که توسط نقابدار کشته شدن کجا پیدا شده؟
هین بلندی کشید و گفت:
romangram.com | @romangram_com