#دنیای_راز_مینا_پارت_192
-چیزی نمیشه.
-پس مواظب باش!
با خنده گفت:
-حتما پیرزن کوچولو!
بالشت رو برداشتم و به طرفش پرت کردم و با حرص گفتم:
-به من میگی پیرزن؟!
جا خالی داد و فرار کرد که داد زدم:
-اگه دستم بهت نرسه!
لبخندی روی لبم اومد؛ اما با فکر نقابدار و جسدای پیدا شده به سرعت از بین رفت و عذاب وجدان جای لبخند رو گرفت. بدون اینکه سوپ رو بخورم بلند شدم. باید از این جا میرفتم بیرون؛ حتی واسه یه لحظه! هوای اینجا داشت خفهام میکرد. شنل سفیدم رو برداشتم، تنم کردم و از اتاق خارج شدم. پلهها رو دوتا یکی طی میکردم تا به پله اخر رسیدم. مردد شدم. اگه از این پله خارج شم روی زندگیم ریسک کردم؛ اما مگه من زندگی داشتم؟ عزمم رو جزم کردم و پا روی آخرین پله گذاشتم. برگهایی که ورودی مخفی گاه رو پوشونده بود کنار زدم و خارج شدم. دور خودم میچرخیدم؛ برای چند لحظه خوشحال بودم! حس رهایی و آزادی بهترین حسه؛ البته تا زمانی که تیزی و سردی خنجر رو روی گردنت حس نکنی! صدای پوزخند آشناش قلبم رو از نفرت لبریز کرد!
-چه تصادفی!
سکوت کردم، شوکه شده بودمو اصلا تصورش رو نمیکردم به این سرعت گیر بیفتم!
-خوشحال نیستی دوباره هم رو دیدیم؟
خنجر رو برداشت و رو به روم قرار گرفت، قدم زنان گفت:
romangram.com | @romangram_com