#دنیای_راز_مینا_پارت_191
-باز کابوس میبینم.
-نمیبینی من پیشتم؟
نگاه آیدن کردم. دستام رو توی دستش گرفت و آرامش گرفتم. از ترس خوابی که دیده بودم دستام یخ زده بود؛ اما دستای اون گرم بود؛ خیلی گرم! با لبخند چشمام رو بستم و طولی نکشید که خوابم برد..
توی یه جنگل بودم. انگار دنبال کسی بودم. شب بود؛ اما مشعل توی دستم فضا رو روشن کرده بود. نزدیک دره شدم. به پایین دره نگاه کردم که اژدهای بیجون و زخمی افتاده بود. آیدن بود، اژدهای مهربون من! اشک تموم صورتم رو پر کرد!
با تکون خوردنم دوباره از خواب پریدم. آیدن نگران نگاهم میکرد، صورتم خیس بود. با یاد آوردی خوابی که دیدم بدون فکر آیدن رو بغل کردم زدم زیر گریه، حقش نبود اتفاقی واسهش بیفته!
آیدن آروم به پشتم میزد و میگفت:
-هیش هیش چیزی نیست!
اما واقعا همینجور بود که آیدن میگفت؟! واقعا چیزی نبود؟ معنی این خوابا یعنی چی؟
تا صبح کنارم موند و دلداریم میداد. از فکر دیوونه شده بودم. آیدن با کاسه سوپی وارد شد، سوپ رو جلوم گذاشت و گفت:
-تا این رو تا آخر بخوری من میرم و زود میام.
-کجا؟
-میرم شهر!
با یاد آوری خواب دیشب و وجود نقابدار توی شهر دلشوره گرفتم.
-نرو!
romangram.com | @romangram_com