#دنیای_راز_مینا_پارت_182


-حرفام رو می‌فهمی؟

سرش رو با شدت از بین دستام بیرون کشید و دمش رو محکم زد به دیواره‌ی غار، سنگ ریزه‌هایی افتادن پایین. گفتم:

-چیزی نیست، چیزی نیست!

دستام رو بالا بردم و گفتم:

-بیا پسر خوب! تو می‌تونی مقابله کنی، تو آیدنی!

غار تکون بدی خورد. سنگ‌ها داشتن می افتادن. داد زدم:

-آیدن باید از این‌جا بریم.

بی‌توجه به من خواست بره. ای نامرد. دوییدم و خودمو رو رسوندم بهش، چسبیدم به پاهاش. با پرش بلندی از غار بیرون پرید و پرواز کرد. پوستش لیز بود و هر لحظه امکان افتادنم بود. از ارتفاع می‌ترسیدم، مخصوصا این‌که زیر پام دریا بود. هرچی جیغ و داد کردم به گوش آیدن نرسید. دستام داشت بی‌جون میشد، از دور پای اژدها دستام رها شد و جیغ زدم:

-آید...

اما با فرو رفتنم تو آب نتونستم کامل صداش کنم؛ هرچی دست و پا می‌زدم از شوکی که بهم وارد شده بود بالا نمی‌اومدم و به جاش به عمق بیشتری کشیده می‌شدم. نفس کم آوردم. کم کم چشمام بسته شد و مثل همیشه دستی نبود که نجاتم بده!

چشمام رو باز کردم. همه جا تاریک بود، چرخیدم؛ اما هیچی نمی‌دیدم. همه جا توی تاریکی فرو رفته بود و سکوت کر کننده باعث اذیتم میشد. نه قدمی جلو گذاشتم نه عقب! ترس از افتادن از بلندی پیدا کرده بودم. می‌ترسیدم و از این تاریکی هم می‌ترسیدم. اخرین چیزی که یادم میاد غرق شدنم بود؛ یعنی من مردم؟ زیر لب سوالم رو تکرار کردم. صدای خیلی یواشی شنیده شد. صدای چند نفر بود، رفته رفته صداها بلند شد. این‌قدر بلند که به واضحی شنیده میشد.

صدا:زمان تکرار میشه!

صدا از پشت سرم اومد. برگشتم؛ اما چیزی ندیدم. همون نجواهای شومی بود که قبلا شنیده بودم.


romangram.com | @romangram_com