#دنیای_راز_مینا_پارت_181

-معنی خاصی میده؟

سرش رو تکون داد و گفت:

-مرگ!

شوکه از چیزی که شنیده بودم یه قدم عقب رفتم. با صدایی که انگار از ته چاه شنیده میشد گفتم:

-چی؟

چیزی نگفت. نمی‌خواستم قبول کنم می‌میرم. ناباور گفتم:

-دروغ میگی!

دوباره چیزی نگفت. بدون این‌که حواسم باشه بازوش رو گرفتم، تکونش دادم و گفتم:

-بگو دروغ میگی!

یه دفعه به خودم اومدم و آیدن رو ول کردم. نفسای عمیق می‌کشید، می‌خواست آرامشش رو به‌دست بیاره؛ اما نتونست. دست گذاشت روی صورتش و داد زد

-از این‌جا برو!

چسبیده بودم به زمین و توانایی فرار کردن نداشتم. تموم تنش داشت قرمز میشد؛ یه دفعه داد کشید و خاکستر توی هوا پخش شد. خاکسترا رو کنار زدم. آیدن تبدیل به همون اژدها زشت و وحشتناک شده بود. نمی‌دونم چرا توان فرار کردن رو نداشتم. فکر می‌کردم اگه آخرش مرگه همین‌جا تموم شه، همین‌جا بمیرم! اژدها با چشمای به خون نشسته نگاهم می‌کرد. با همه ترسی که داشتم خیره شدم توی چشماش. جدال بین آیدن و اژدها رو توی چشماش می‌دیدم. آیدن نمی‌خواست بهم آسیب بزنه؛ اما این اژدها می‌خواست! گرفتم تو دستاش، چشمام رو بستم که با پرت شدنم به گوشه‌ای چشمام رو باز کردم. مگه قرار نبود من رو بکشه؟ با ناخونای بلندش بدنش رو زخم می‌کرد. دور خودش می‌چرخید و ناله می‌کرد. دلم سوخت؛ واسه این‌که به من آسیب نزنه به خودش آسیب میزد. بلند شدم، آروم بهش داشتم نزدیک می‌شدم. متوجه شد و غرش بلندی کردو با جرئت بی‌سابقه‌ای بهش نزدیک‌تر شدم. خودشم از این نزدیکی شوکه شد. سرش رو کمی خم کرد، نفس‌های داغش توی صورتم خورد. آروم دستام رو بالا آوردم، صورتش رو قاب کردم و دست کشیدم بین چشماش. سرش رو آروم چپ و راست می‌کرد که دستام رو بردارم. آروم شده بود و این از اژدهایی که باهاش برخورد داشتم عجیب بود!

-آروم باش! چیزی نیست. من رُزم، من رو یادت میاد؟

حالا که همه چیز رو فهمیده بودم موندنم این‌جا فایده‌ای نداشت. باید از فرصت استفاده می‌کردم و راضیش می‌کردم من رو از این‌جا ببره.

romangram.com | @romangram_com