#دنیای_راز_مینا_پارت_180


-اره.

-سرنوشت تو چی میشه؟

-نمی‌دونم نخوندمش.

-خب بخونش.

-نمی‌خوام بدونم چه اتفاقایی واسه‌م میفته؛ این‌جور زندگی واسم خسته کننده میشه و دلم نمی‌خواد بفهمم که آخرش مثل پدرم میشه.

سرم رو به معنای فهمیدن بالا و پایین کردم و گفتم:

-چرا واسه من چیزی رو نشون نمیده؟!

-نمی‌دونم.

کتاب رو دوباره ازش گرفتم؛ اما باز همه ورق‌ها سفید شد.

-برو صفحه‌ی آخر!

صحفه‌ی آخر کتاب رو آوردم. یه علامت بود، با خوش‌حالی کتاب رو نشونش دادم و گفتم:

-یه ستاره، یه ستاره قطبی!

حرفی نزد، دلم شور میزد. محتاطانه پرسیدم:


romangram.com | @romangram_com