#دنیای_راز_مینا_پارت_177
وای چهقدر این بی تفاوتیش رو اعصاب بود! کجایی شنل پوش که یادت بخیر! بلند شد و گفت:
-بهتره به غار برگردیم.
بلند شدنم مصادف شد با قلب درد گرفتنم. مشت کوبیدم تو سینهام. خدا رو شکر این دفعه دردش فقط واسه چند لحظه بود! آیدن که قیافه از درد مچاله شدم رو دید گفت:
-چیزی شده؟
لبخندی زدم و گفتم:
-نه.
دلم نمیخواست خودم رو ضعیف نشون بدم. به غار برگشتیم، هوا اینجا بهتر بود. نشستم به حرفای آیدن فکر کردم. آیا تلاش و جنگیدنم باعث زنده موندنم میشد؟ اگه واقعا مرگ سراغم اومده باشه من میتونم جلوش رو بگیرم؟ یا شاید به قول آیدن باید تسلیم تقدیر شد!
با قرار گرفتن کتابی جلوم از فکر بیرون اومدم. اول متوجه نشدم، سوالی نگاه آیدن کردم که گفت:
-کتاب مقدس!
با چشمی گرد شده نگاهی به کتاب و آیدن کردم و گفتم:
-این همون کتابه؟
به جلد کتاب که از تنهی درخت بود دست کشیدم. شاخههای مارپیچ روی جلد کتاب حس مرموزی رو القا میکرد. خواستم کتاب رو باز کنم؛ اما هرکاری کردم باز نشد. نگاه آیدن کردم و گفتم:
-چرا باز نمیشه؟
جوابم رو نداد. خنجری از پشت شلوارش بیرون کشید، ترسیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com