#دنیای_راز_مینا_پارت_178
-میخوای چیکار کنی؟
بیتوجه به من سر انگشتش رو زخم کرد و خونی که از انگشتش میچکید روی کتاب گرفت و گفت:
-حالا میتونی کتاب رو باز کنی.
متعجب از کار آیدن کتاب رو باز کردم. یه هیجان خاص داشتم؛ همین که برگ اول رو دیدم همهی هیجانم از بین رفت. تند تند کتاب رو ورق میزدم؛ اما دریغ از بودن یک کلمه نوشته شده! همه ورقها سفید بود. با عصبانیت به طرف آیدن برگشتم:
- من رو مسخره کردی؟ تو این که هیچی ننوشته!
با تعجب کتاب جلوی من رو بدون اینکه برداره نگاه کرد و گفت:
-عجیبه!
-چی عجیبه؟! یعنی واسه هیچی اینجا اومدم؟ مطمئنی این کتاب مقدسه؟
خندیدم و ادامه دادم:
-یا دفتر نقاشیه؟!
با عصبانیت برگشت سمتم و گفت:
-حق نداری کتاب مقدسه رو به مسخره بگیری!
پوزخند زدم:
romangram.com | @romangram_com