#دنیای_راز_مینا_پارت_176


خیره به آتیش بود و اصلا به من نگاه نمی‌کرد. ابرویی بالا انداخت و گفت:

-چرا؟

-چون دلم نمی‌خواد فکر کنم زندگیم در اختیار خودم نیست.

-واسه اینه که نمی‌تونی بپذیری! شاید تقدیر می‌خواد تو بمیری.

گفتم:

-تو جبرگرایی!

کمی سکوت کرد و بعد گفت:

-به پدرم گفتم زندگی به جبر است یا اختیار؟ گفت امروز اختیار تا چه بکارم؛ اما فردا ﺟﺒﺮ، ﺯﻳﺮا ﺑﻪ اجبار باید درو کنم هر آنچه دیروز ﺑﻪ اختیار کاشتم.

به معنی حرفش فکر کردم و گفتم:

-این‌جور که معلومه پدرت مرد بزرگ و دانایی بوده.

سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد. بادی وزید و آتیش خاموش شد، هوا سرد شد. خودم رو بغل کردم. نگاهی به اون که انگار تو سواحل هاوایی نشسته بود کردم و گفتم:

-تو سرما رو حس می‌کنی؟

-نه!


romangram.com | @romangram_com