#دنیای_راز_مینا_پارت_175
-نمیخوای ماجرام رو بدونی؟
ابروهاش رو انداخت بالا! عجب بیشعوریه! حیف که اژدهاست؛ وگرنه کتک جانانهای از دست من میخورد. بیتوجه بهش، به سنگ خیره شدم و تمام ماجرام از ورود تا رسیدنم به هیراکانیها گفتم؛ اما اون انگار هیچکدوم از حرفای من رو نشنیده، نگاهی بهم کرد. گفت:
-فکر کنم تو این صندوقها یه لباس مناسب واسه تو پیدا شه.
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
-اصلا تو فهمیدی من چی گفتم؟
با دیوار حرف میزدم بهتر بود. جوابم رو نداد، بلند شد و مشغول گشتن صندوقها شد. منم تمام این مدت با نگاهم واسهش خط و نشون میکشیدم؛ البته فقط با نگاهم! بعد از مدتی لباسی که بیاندازه به ساری هندیا شبیه بود جلوم گرفت و گفت:
-فقط همین بود.
عاشق لباس هندی بودم. با اکراه لباس رو از دستش گرفتم و گفتم:
-میرم لباسم رو عوض کنم.
لباس سورمهای رنگ با نگینهای سفید رو پوشیدم و دوباره برگشتم کنار آتیش. آیدن گفت:
-نزدیک به یک هفته گذشته و تو هنوز آرزوی حتی یک نفر رو هم برآورده نکردی!
آهی کشیدم که گفت:
-به تقدیر اعتقاد داری؟
-راستش نه.
romangram.com | @romangram_com