#دنیای_راز_مینا_پارت_168
با ترس یکم خودم رو عقب کشیدم.
-تا وقتی بهم دست نزنی چیزی نمیشه.
دست که سَهله از دو کیلومتریتم رد نمیشم. کتاب تو سرم بخوره، من از این میترسم؛ فقط میخوام برم! با صدایی که بیشباهت به صدای خروس نبود گفتم:
-میذاری از اینجا برم؟
با اکراه نگاهم کرد و گفت:
-اگه کسی اومد دنبالت میذارم بری.
-جدی میگی؟ تا اون موقع من رو نمیسوزونی؟
چیزی نگفت. انگار جونش در میرفت دو کلمه حرف بزنه.
-اومدن دنبالم باید بذاری برما! خودت گفتی.
لبخند زد و گفت:
-مشکل اینجاست کسی نمیتونه بیاد دنبالت!
-چرا؟
-کنار ساحل اون تیکههای چوب یا صندوقچهها رو دیدی؟
romangram.com | @romangram_com