#دنیای_راز_مینا_پارت_167

یه حس بهم می‌گفت باید اون پسر رو صدا بزنم؛ اما من که اسمش رو بلد نبودم. اژدها دندوناش رو نشونم داد و دهنش رو باز کرد و دوباره گردنش قرمز شد. نه من نمی‌خواستم بسوزم، داد زدم:

-کمکم کن! نجاتت دادم، نجاتم بده!

می‌دونستم صدام رو از این‌جا نمی‌شونه؛ اما امید داشتم بشنوه و نجاتم بده .تنها راه نجاتم اون بود و بس!

کم کم قرمزی گردن اژدها که به فکش رسیده بود از بین رفت و یک دفعه تمام بدنش رو در بر گرفت. انگار داشت تو گرمای خودش می‌سوخت. غرشی کرد و خاکستر زیادی تو هوا پخش شد. چشمام رو بستم تا از سوزش چشمام جلوگیری کنم. چند لحظه بعد چشمام رو باز کردم، هنوز گرده‌های خاکستر توی هوا بود. با بهت به پسر رو به روییم نگاه کردم، نه امکان نداره! چشمام رو باز بسته کردم؛ اما هنوز همون جایی ایستاده بود که اژدها بود. گفتم:

-تو؟!

دستش رو دراز کرد و چیزی نگفت. از شوک و ترس از این که پسر رو به روییم کسی که نجاتش دادم همون اژدها بود یه قدم عقب رفتم؛ اما زیر پام خالی شد و با سرعت داشتم به سمت سنگ‌های تیز می‌رفتم. از شدت شوک زبونم از کار افتاده بود؛ حتی نتونستم جیغ بکشم. به استقبال مرگ می‌رفتم؛ اما توی پنج سانتی سنگ‌ها با شدت از عقب کشیده شدم. سرم رو برگردوندم که اژدها یا همون پسر رو دیدم. تو پنجه‌های اژدها بودم، همه‌ی اتفاقا مثل یه فیلم از جلوم رد شد و بیهوش شدم.

بیدار که شدم پسره کنارم بود. ترسیدم؛ ولی جون تکون خوردن نداشتم. دهنم خشک شده بود و گلوم بیش از حد می‌سوخت. نمی‌تونستم حرف بزنم، مچش رو خواستم بگیرم تا متوجه خودم کنمش که فهمید و با شتاب و عصبانیت دست به سینه شد و گفت:

-بیدار شدی؟

نگاهش کردم، حرفی نزدم که با هشدار گفت:

-به نفع خودته بهم دست نزنی!

حالا انگار کشته مرده‌شم، پسر پررو! با غضب نگاهش کردم که گفت:

-حتما دلیلش رو می‌خوای بدونی؟

سرم رو بالا و پایین کردم که پوزخند زد:

-اتفاق خاصی نمیفته؛ فقط اون روی خوشگل من رو می‌بینی!

romangram.com | @romangram_com