#دنیای_راز_مینا_پارت_166


-حس می‌کنی باد داره از لا به لای انگشتات حرکت می‌کنه؟

اروم گفتم:

-اره!

کف دستم گلبرگ‌ها رو حس کردم، صداش رو شنیدم:

-حالا گلبرگ‌ها رو توی همون مسیری که حس می‌کنی باد حرکت می‌کنه رها کن!

همین کار رو کردم، با لحن رضایت بخشی گفت:

-چشمات رو باز کن.

با شگفتی و خوش‌حالی به کاری که کرده بودم نگاه کردم. باورم نمیشد، گلبرگ‌ها دورم مارپیچ وار می‌چرخیدن و بالا می‌رفتن. دستام رو باز کردم و شروع کردم با گلبرگ‌ها چرخیدن و از خوشی خندیدن. یه لحظه پام روی سنگ لیز خورد و اماده افتادن بودم. چشمام رو بستم؛ اما توی دستای قویی فرو رفتم. آروم چشمام رو باز کردم، خیره خیره داشت نگاهم می‌کرد. انگار یه لحظه به خودش اومد و داد زد:

-از این‌جا برو!

گیج از این برخورد عجیبش حرکتی نکردم. خیلی کلافه بود و دوباره داد وحشتناکی زد و گفت:

-مگه نگفتم برو؟

با ترس عقب عقب رفتم. بعد شروع کردم دوییدن، وقتی به غار رسیدم غرش بلند اژدها رو شنیدم. شوکه از شنیدن صدای غیر منتظره اژدها نمی‌دونستم کجا قایم شم. سنگی رو پیدا کردم و پشتش قایم شدم. کاش اون پسر بیاد و اژدها کاری بهم نداشته باشه، کاش! صدای قدم‌های سنگین اژدها که باعث لرزیدن دیواره‌های غار میشد ترس بیشتری رو توی دلم جا کرد. از ترس نفس کشیدن یادم رفته بود، شاید اون پسر فهمیده بود که اژدها داره میاد؛ واسه این سر من داد زد که برم! واقعا همین‌جوره که فکر می‌کنم؟

قدم‌های اژدها نزدیک میشد؛ بعد از چند لحظه صدای قدم‌هاش دیگه شنیده نشد. توی سایه بزرگی فرو رفتم، سرم رو یواش بلند کردم. اژدها بالای سرم بود! از ترس جیغ خفیفی کشیدم، سریع سرش رو سمت من گردوند و چشماش برق زدن. تو چشم بهم زدنی اسیر دستاش بودم. بلند بلند جیغ می‌زدم و با مشتای کوچیکم در برابر اژدها روی دستش می‌زدم. از بس جیغ کشیده بودم صدام گرفت. دست از جیغ کشیدن برداشتم، اژدها از پیچ و خم غار گذشت و رسید به جایی که یه سکو بود. روی سکو از خاکستر آتیش پر بود. با فکر کردن به این‌که چه بلایی می‌خواد سرم بیاد از ته دل جیغ کشیدم که پرتم کرد روی سکو و سرم خورد به سنگ. همه چیز رو تار می‌دیدم. سرم رو تکون دادم تا دیدم بهتر شه، چشمم افتاد به گردن اژدها که داشت قرمز میشد. با عجله بلند شدم، اژدها تموم راه‌ها رو با بال‌هاش بسته بود و هیچ راه فراری نبود. نگاهم کشیده شد به زیر پای اژدها! با نیرویی که از ترشح آدرنالین تو بدنم به وجود اومده بود با سرعت دوییدم و از زیر پای اژدها رد شدم. غرش‌های پی در پی و بلند اژدها مو به تنم سیخ می‌کرد. از غار بیرون اومدم؛ اما جلوم هیچ راهی برای رفتن به کنار دریا نبود. خواستم برگردم؛ اما اژدها سر راهم قرار گرفت. قدم به قدم عقب می‌رفتم و اون قدم به قدم جلو می‌اومد. به پایین نگاه کردم که موج‌های اقیانوس به سنگ‌های تیز و بلند می‌خورد. اگه می‌افتادم بدون شک تیکه تیکه می‌شدم؛ اما بهتر از سوختن نبود؟


romangram.com | @romangram_com