#دنیای_راز_مینا_پارت_165
تک خندهای کرد و گفت:
-اره؛ عجیبه؟
-خیلی!
ماهی رو ول کرد توی آب. گل رزی که از لا به لای سنگها بیرون زده بود رو کند و گلبرگهاش رو پر پر کرد. به نقطهای تو هوا خیره شد، گلبرگها رو تک تک توی هوا رها کرد. گلبرگهای قرمز شروع به رقصیدن تو باد ملایمی که میاومد کردن. با شگفتی نگاه میکردم. زیباترین صحنه زندگیم بود، با بهت گفتم:
-چهجوری؟
-باد رو میبینم.
-چی؟ چرا من نمیبینم؟
سکوت کرد و بعد از چند لحظه گفت:
-میخوای کاری کنم بتونی باد رو حس کنی؟
با خوشحالی مثل بچههای ذوق زده سرم رو تند تند بالا و پایین کردم، خندید و گفت:
-چشمات رو ببند.
به حرفش عمل کردم و چشمام رو بستم که گفت:
-دستات رو بیار جلو و فکر کن تو هم بخشی از این بادی!
دستام رو بردم جلو و گفت:
romangram.com | @romangram_com