#دنیای_راز_مینا_پارت_163
جوابم رو نداد که گفتم:
-دوست اژدهایی؟
یهو برگشت سمتم و داد زد:
-بس کن دیگه اه!
تو یه چشم به هم زدن پاش لیز خورد. از بالا افتاد پایین و داد زدم:
-نه!
اما دیگه کاری نمیشد کرد. جسم بیجونش افتاده بود روی سنگهای کنار ساحل، با بهت قدم به قدم بهش نزدیک میشدم. وقتی بهش رسیدم دلم میخواست گریه کنم. من تا حالا تو همچین شرایطی قرار نگرفته بودم. من اصلا دختر شجاعی نبودم! من نباید تو این وضعیت قرار میگرفتم. به تن برهنهاش نگاه کردم که هیچ خراشی روش نبود. حتما خونریزی داخلی کرده! اشک از چشمام چکید. باید ببرمش بالا! دوتا پاش رو گرفتم و کشیدم؛ اما یه ذره هم تکون نخورد. بیشتر زور زدم تا تونستم یه ذره جا به جاش کنم. یکم بردمش بالا و پاش رو ول کردم. جونم بالا اومد! نفس کشیدم، دوباره پاش رو بلند کردم و کشیدمش. وقتی به غار رسیدیم ولش کردم. کنارش افتادم، از خستگی داشتم میمردم. با فکر کردن به اژدها عرق سردی رو پیشونیم نشست. حالا که این پسرِ خُرد و خاک شیر شده میاد من رو میکشه! هراسون نشستم و نگاهی به پسر کردم، نکنه مرده؟ دست گرفتم جلو بینیش، نفس نمیکشید. با ترس سرم رو گذاشتم روی قلبش؛ خیلی ضعیف میزد. خدا رو شکر کردم. خواستم سرم رو بلند کنم که دستی روی سرم قرار گرفت و فشار آوردو دوباره سرم روی سینهاش قرار گرفت. جیغی زدم و گفتم:
-زندهای؟
هنوز چشماش بسته بود. با حرص گفتم:
-حالا که زندهای دستت رو از سرم بردار میخوام بلند شم.
انگار ناشنواست! حیف اون همه زوری که زدم تا اینجا آوردمش. یه دفعه دستش بیحال افتاد. نشستم با ارنجم زدم به شکمش و گفتم:
-خودمونیما عجب جونی داری! هرکی جای تو بود الان به ایزد ملکی پیوسته بود!
نگاهش کردم که عکس العملی نشون نداد و گفتم:
-راستی خیلی عجیبه که تا تو هستی خبری از اژدها نیست، نه؟ راستش رو بگو دوستشی؟ مثل این فیلما!
romangram.com | @romangram_com