#دنیای_راز_مینا_پارت_162


-ما الان هیراکانی‌ها هستیم؟

سرش رو تکون داد که گفتم:

-چیزی راجع به کتاب مقدس می‌دونی؟

خیره نگاهم کرد و بعد بدون جواب از جلوی سوراخ کنار رفت. صدای قدماش که دور میشد رو می‌شنیدم. آهی کشیدم و چشمام رو دوباره بستم. حالم خوب نبود، سعی کردم بخوابم و بعد از چند دقیقه خوابم برد.

***

با شنیدن صدای خِس خِس‌های بلند از خواب پریدم. جرئت باز کردن چشمام رو نداشتم، تکون خفیفی خوردم که غرش اژدها بلند شد. سرجام می‌لرزیدم، نمی‌تونستم چشمام رو باز کنم. یه دفعه چیزِ زبری خورد به صورتم و با وحشت چشمام رو باز کردم. در فاصله یک میلی متری صورتم یه چشم بود به اندازه کل هیکلم! جیغ کشیدم و خودم رو عقب کشیدم که عصبانی شد و سرش رو جلوتر آورد؛ اما سرش گیر کرد. نفس راحتی کشیدم تا این‌که دیدم داره دستش رو می‌کنه توی گودال! بلند شدم و با ترس عقب عقب رفتم. یه لحظه حس کردم نمی‌تونم نفس بکشم، کمرم رو گرفته بود و فشار می‌داد. جیغ بلندی کشیدم، ولم کرد و با غرش بلندی رفت. نفس نفس می‌زدم. حس می‌کردم دنده‌هام خُرد شده .من چه‌جوری قرار بود از دست هم‌چین موجودی فرار کنم؟ اصلا می‌تونم فرار کنم؟ دامن لباسم رو دستم گرفتم و پاره‌اش کردم. یه سنگ برداشتم، قسمتی از پارچه رو دورش گره زدم. حالا فقط یه نشونه گیری خوب لازم بود! یک، دو، سه...پرتاب!به جایی گیر نکرد، دوباره امتحان کردم؛ ولی بازم نشد. نفسم رو حبس کردم، دستم رو عقب بردم. با شتاب زیادی پرتاب کردم که به جایی گیر کرد و با خوش‌حالی پریدم بالا؛ ولی از درد اخمام توی هم رفت! پارچه رو کشیدم تا از محکم بودنش مطمئن شم؛ وقتی فهمیدم امکان افتادن سنگ نیست از پارچه که شبیه طناب شده بود به سختی و زحمت بالا رفتم. خودم رو بالا کشیدم، از گودال بیرون رفتم. نفس عمیقی کشیدم و از خستگی دراز کشیدم. نگاه اطراف کردم، توی غار بودم! با یاد آوری اژدها خستگی رو فراموش کردم و بلند شدم. چه‌جوری از این‌جا برم؟ کجا بری؟ باید کتاب مقدس رو پیدا کنی! خب چه‌جوری کتاب مقدس رو پیدا کنم؟ آسه آسه می‌رفتم و پشت این سنگ و اون سنگ قایم می‌شدم. چند دقیقه همین‌جور می‌رفتم تا نور رو دیدم و دوییدم طرف نور و از چیزی که جلوم بود دهنم باز موند. غار روی صخره بود و جلوم دریا! نزدیکی ساحل اسکلت دیناسور، نه اژدها بود و از همه مهم‌تر پسری که فکر کردم اژدها اون رو گرفته کنار ساحل نمی‌دونم داشت چیکار می‌کرد؛ اما آزادانه واسه خودش می‌چرخید! اژدها رو فراموش کردم و با عصبانیت از غار بیرون اومدم. از صخره رفتم پایین، بهش رسیدم. متوجه حضور من نشد، از پشت زدم بهش که شوکه برگشت. قشنگ معلوم بود تعجب کرده، چرا این پسر عجیب بود؟

-می‌تونم بپرسم چرا اژدها به جناب عالی کاری نداره؟

موند چی جواب بده، خودش رو زد به کوچه علی چپ و گفت:

-چه‌جوری بیرون اومدی؟

چشمام گرد شد و گفتم:

-عجب رویی داری! تو که می‌تونستی بیای بیرون چرا من رو نجات ندادی؟

بی‌توجه به من مسیر برگشت به غار رو پیش گرفت. واقعا حرصم گرفته بود، یه لحظه سرجام خشکم زد. نکنه دوست اژدها باشه که کاری بهش نداره؟ پشت سرش راه افتادم و گفتم:

-تو کی هستی؟ ها؟


romangram.com | @romangram_com