#دنیای_راز_مینا_پارت_160
هیچکی جرئت نزدیک شدن بهم رو نداشت. داد میزدن معلوم هست داری چیکار میکنی؟ عقلش رو از دست داده! ساکت شو و از این حرفا! منتظر بودم، منتظر یه اتفاق غیر منتظره، دیدن یه اژدهای ترسناک؛ اما هیچ اتفاقی نیوفتاد. ده دقیقه گذشت؛ اما هیچی! حتی دریغ از یه صدای غرش مانند! مردم مسخرهم کردن و تعداد کمیشون متفرق شدن. روی سنگ نشستم؛ یعنی همه چی تموم شد؟ اره رُز باید صبر کنی تا مرگ بیاد سراغت، تو نمیتونی کاری کنی! اژدهایی در کار نیست، اژدها مرده!
سرم رو گذاشتم روی زانوهام، ناامید شده بودم. بعد از چند لحظه با صدای غرش وحشتناکی سرم رو آوردم بالا، چیزی که میدیدم غیر قابل باور بود! برگشتم به مردم نگاه کردم ببینم همون چیزی رو میبینن که من میبینم یا توهم زدم. مردم مثل سکتهایها به آسمون نگاه میکردن، به اون موجود غول پیکر که تو آسمون پرواز میکرد. جلوی نور خورشید رو گرفته بود؛ باعث تاریکی شده بود. با ترس بلند شدم .یه قدم عقب رفتم، حالا که با همچین موجودی رو به رو شده بودم تموم شجاعتم از بین رفته بود؛ اما عذاب وجدان گرفتم. اگه من جا بزنم هم خودم میمردم هم این مردم! من آواز خونده بودم، من باید واسه سرنوشت تلخم بجنگم. قدم جلو گذاشتم، دستام رو باز کردم. اژدهای مشکی رعب آور با سرعت به سمتم میاومد. میترسیدم، رنگم مثل گچ پریده بود، فشارم افتاده بود. چشمام رو بستم تا نبینمش. صدای جیغ و فرار کردن مردم رو میشنیدم. قلبم تند تند میزد، منتظر بودم. بعد از چند لحظه درد وحشتناکی پیچید توی تنم، انگار شمشیر زده بودن توی پهلوهام! چشمام رو با وحشت باز کردم. توی چنگ اژدها بودم. مردم با ترس نگاه میکردن، صدای داد کاپیتان که اسمم رو صدا میزد شنیدم، از درد چشمام افتاد روی هم و بیهوش شدم!
***
به سختی چشمام رو باز کردم. از درد پهلوهام دلم میخواست جیغ بزنم. لبم رو گاز گرفتم، تازه متوجه اطرافم شدم. توی یه گودال سنگی بودم. به سختی بلند شدم، دستم رو بلند کردم تا خودم رو بالا بکشم و از اینجا برم بیرون؛ ولی دستم نرسید و پایین پرت شدم. صدای آخَم اکو شد! یه دفعه صدای پسری رو شنیدم:
-بیدار شدی؟
-تو کی هستی؟ کجایی؟
دنبال منبع صدا گشتم.
-خوبی؟
صدا از پشت سوراخ نسبتا بزرگی که تو گودال سنگی ایجاد شده بود میاومد. به طرف سوراخ رفتم، هرچی نگاه کردم کسی رو ندیدم جز دیوارای سنگی پشت سوراخ، یه دفعه چهره پسری جلوم قرار گرفت. بیاغراق زیبا بود! خدا تو این سرزمین پسر زشت نیافریده بود. نگاهش کردم و گفتم:
-تو رو هم اژدها گرفته؟
سکوت کرد، چشمم افتاد به بدنش که لباس تنش نبود و بدنش هیچ جای زخمی نداشت؛ حتی کثیفم نبود؛ اما لباس من پاره شده بود. پهلوهام زخمی خودمم خاکی و گلی! رفت عقب و دستش رو جلو آورد. با تعجب به دستش نگاه کردم، توی دستش یه گیاه سبز رنگ مثل لجن بود، گفت:
-این رو بذار روی زخمات خوب میشه.
ازش گرفتم و زیر لب گفتم:
romangram.com | @romangram_com