#دنیای_راز_مینا_پارت_159
-هفده ساله همچین روزی میریم کنار دریا!
با تعجب گفتم:
-قرار اژدها بیاد؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-نه اژدها مرده؛ برای به یاد موندن اتفاقاتی که افتاد میریم، رسمه! مگه تو از مردم هیزاکی نیستی؟
دروغ کوچیک که اشکال نداره.
-چندسال از هیزاکی دور بودم، رفته بودم پیش خواهرم و تازه اومدم.
با شک آهانی زیر لب گفت. رسیدیم به مقصد، همه مردم جمع شده بودن، کنار دریا ایستادن. چشماشون رو بستن و شروع کردن دعا خوندن. بعد از چند دقیقه همه دستاشون رو بردن بالا و انگار منتظر چیزی بودن. خیره به آسمون شدن، با گذشت یک ساعت که فهمیدن خبری نمیشه. همه خدا رو شکر کردن و خواستن برگردن. اگه قرار بود کاری کنم باید الان میکردم! میدونم گفتن اژدها مرده و هفده ساله اژدهایی پیدا نشده؛ اما من شانسم رو امتحان میکنم. میدونم امکان داره بمیرم؛ اما چه فرقی داره؟ من چند وقت دیگه میمریم! چه حالا چه بعدا! رفتم جلوتر از همه ایستادم، دستام رو باز کردم و شروع کردم خوندن آواز اژدها:
-در سکوتم اژدهایی خفته است
که دهانش دوزخ این لحظههاست
میپرد هر شب به بام شهر ما اژدهایی
قاصد مرگ است و در کام پلیدش قرعههایی
نالههای دخترک با همهمه میآید به گوش
موج میکوبد به ساحل ابر میگرید خموش
romangram.com | @romangram_com