#دنیای_راز_مینا_پارت_158


می پرد هر شب به بام شهر ما اژدهایی

قاصد مرگ است و در کام پلیدش قرعه‌هایی

ناله‌های دخترک با همهمه می‌آید به گوش

موج می‌کوبد به ساحل ابر می‌گرید خموش

بعد از خواندن این شعر اژدها در آسمان دیده می‌شود! سه چهار بار دیگه شعر رو خوندم. واقعا در وصف اتفاقات و شهرشون بود. در حال خوندن کتاب خوابم برد.

***

صبح با صدای همهمه بیدار شدم. هراسون بلند شدم؛ نکنه حاکم سرباز فرستاده؟! دیدم همه مردم دست جمعی دارن میرن سمتی از ساحل، دوییدم سمت کاپیتان و گفتم:

-چی شده؟

-نمی‌دونم.

یادم به حرف زن افتاد، حتما چیزی شده! از کشتی پایین اومدم. قاطی جمعیت شدم و از پیرزنی که کنارم بود پرسیدم:

-ببخشید چی شده؟

-مگه نمی‌دونی دخترم؟

سکوت کردم که گفت:


romangram.com | @romangram_com