#دنیای_راز_مینا_پارت_157
-واسه چی میخوای بدونی؟!
-همینجوری.
-صبر کن!
رفت تو اتاقش، هرچی منتظر موندم برنگشت. تکیه دادم به نرده کشتی و به آسمون خیره شدم. ستارهها بیشتر از هرشب دیگهای میدرخشیدن .با صدای قدمهاش سرم رو برگردوندم سمتش، توی دستش یه کتاب بود. داشت خاکی که رو کتاب گرفته بود رو پاک میکرد. به من رسید و گفت:
-بیا پیداش کردم!
با ذوق گفتم:
-مرسی.
داد دستم و گفت:
-صفحه شصت و نه.
نشستم یه گوشه کتاب رو باز کردم. هوا تاریک بود؛ اما نور در حدی بود که بشه دید. صفحه شصت و نه رو آوردم. عکس یه اژدها کشیده شده بود و کنارش نوشته بود " و دوباره افسانهها!"
(شهر هیزاکی معروف به عروس اژدها)
تند تند نوشتهها رو میخوندم. همون چیزایی بود که میدونستم، تا رسیدم به شعر اژدها:
در سکوتم اژدهایی خفته است
که دهانش دوزخ این لحظههاست
romangram.com | @romangram_com