#دنیای_راز_مینا_پارت_156


-چیزی فهمیدی؟

-یه چیزایی! میشه تا فردا بمونیم؟

-دست من نیست.

-خواهش می‌کنم ما نریم! حاکم اگه خواست سرباز می‌فرسته ما رو از شهر بیرون کنن.

-اگه نرم باید جریمه بدم، تو جریمه میدی؟

-فکر نکنم چیز بی‌ارزشی بهت داده باشم که واسه یه جریمه دادن جا بزنی!

خندید و گفت:

-من و جا زدن؟ عمرا!

چپ چپ نگاهش کردم. چه خوش خنده هم شده! خوبه بهش گردنبندم رو دادم؛ وگرنه نه خنده‌اش رو می‌دیدم نه من رو این‌جا می‌آورد نه این‌قدر حرف گوش کن شده بود! دوباره نگاهش کردم، نمی‌دونم اسمش چیه؛ ولی روباه که خیلی بهش میاد!

برگشتیم توی کشتی، خدا خدا می‌کردم حاکم سرباز نفرسته که مجبور شیم بریم. کاپیتان کنارم ایستاده بود، ازش پرسیدم:

-تو می‌دونی شعر مخصوصی که می‌خونن چیه؟

-قبلا توی یه کتاب خوندم؛ اما یادم نیست چه کتابی!

-یکم فکر کن شاید یادت اومد.


romangram.com | @romangram_com