#دنیای_راز_مینا_پارت_155

-نمی‌دونم چند تا وجود داشت؛ ولی بعد از کشتن اون اژدها هفده ساله که خبری از اژدها نیست.

-می‌دونی چه‌جوری میشه رفت شهر هیراکانی‌ها؟

-نه هیچ‌کس نمی‌دونه! خیلی‌ها واسه نجات فرزندانشون همه جا رو گشتن؛ اما اثری از اون شهر و اژدها پیدا نکردن، حالا می‌ذاری برم؟

-فقط یه سوال دیگه! چرا حاکم به ما دستور داد بیشتر از یه شب حق موندن تو هیزاکی رو نداریم؟

-خب...راستش...خب

-خب چی؟

-راستش فردا همون روزیه که هفده سال پیش دوشیزه‌ها رو قربانی می‌کردن و با این وجود حاکم می‌ترسه باز اژدهایی به این شهر بیاد. اون تموم تلاشش رو کرده که این قضایا رو افسانه جلوه بده و شما غریبه‌ها باید امشب برید!

دستش رو از دستم بیرون آورد، دستام رو گرفت و گفت:

-خواهش می‌کنم به کسی نگو من حرفی بهت زدم!

دستام رو ول کرد و رفت توی تاریکی کوچه گم شد. مات و مبهوت جای خالیش رو نگاه می‌کردم؛ یعنی من نمی‌تونم به شهر هیراکانی‌ها برم؟ یکی از پشت زد به شونه‌ام، با ترس برگشتم. ایان بود که گفت:

-کجایی تو؟ یه ساعته دارم دنبالت می‌گردم، بیا باید بریم.

-اما من که هنوز هیراکانی‌ها رو پیدا نکردم!

-بابا مگه دست ماست؟ اگه نریم حاکم پرت‌مون می‌کنه بیرون!

رفتیم پیش بقیه که جلوی کلبه ایستاده بودن، کاپیتان گفت:

romangram.com | @romangram_com