#دنیای_راز_مینا_پارت_154


-بذار برم پسرم منتظرمه!

-بهم بگو تا بذارم بری.

-من چیزی نمی‌دونم.

چشمام رو گرد کردم و گفتم:

-چرا الکی میگی؟! خیلی هم خوب می‌دونی!

ساکت شد. شروع کردم به حرف زدن، همه حرفایی که از ایان راجع به شهر هیراکانی‌ها شنیده بودم رو گفتم.

-اینا حقیقت داره؟

سرش رو انداخت پایین و بعد از چند لحظه گفت:

-حقیقت داشت!

-یعنی چی؟

سرشو آورد بالا و آروم گفت:

-هفده سال پیش اژدها رو کشتن!

-مگه فقط یه اژدها وجود داشت؟


romangram.com | @romangram_com