#دنیای_راز_مینا_پارت_153

با عجز گفتم:

-چرا؟

-ببین دختر جون من نمی‌خوام اخراج شم، بفرمایید!

و بعد دوباره مشغول ریختن شــ ـراب شد که گفتم:

-اخراج چرا؟ لطفا به من بگید، هرچی رو که می‌دونید!

انگار داشت با خودش حرف میزد؛ چون زمزمه می‌کرد:

-اون از پسر بدبختم که افتاده مریض گوشه خونه، پول دواهاش رو ندارم و اینم از خودم که این تا من رو اخراج نکنه دست بردار نیست! اگه من از این‌جا اخراج شم پول خوب شدن بچه‌ام رو کی می‌خواد بده؟

یه قطره اشک از چشماش افتاد توی لیوان شــ ـراب، همون لحظه یه خانوم اخمو اومد بالای سرش و رو به من گفت:

-چیزی شده؟

و با اخم نگای زن کرد که گفتم:

-نه نه هیچی!

خواست حرفی بزنه که عقب گرد کردم و روی صندلیم نشستم. دست گذاشتم زیر چونه‌ام، کاپیتان و مردا لیواناشون رو می‌زدن به هم دیگه و به سلامتی هم می‌خوردن تا شب تو کلبه موندیم. زدن و رقصیدن و خوش‌حالی کردن؛ فقط فرد غمگین این جمع من بودم. حواسم رفت پیش زنه که خداحافظی کرد و رفت بیرون؛ بدون این‌که به کسی چیزی بگم با عجله بلند شدم از کلبه رفتم بیرون، می‌ترسیدم گمش کنم. با سرعت می‌رفت، دوییدم. نفس نفس زنان بهش رسیدم تا فهمید من پشتشم قدماش رو سریع‌تر کردو از پشت دستش رو گرفتم و گفتم:

-بابا مگه دزد یا قاتلم که فرار می‌کنی؟

دستش رو خواست از دستم بیرون بکشه؛ ولی من محکم گرفته بودم که گفت:

romangram.com | @romangram_com