#دنیای_راز_مینا_پارت_152


-اَه! پیش خانومه!

-چرا؟

محلش نذاشتم، چه الکی گیر میده! دنبال زنه رفتم. مشغول ریختن شــ ـراب توی لیوانا بود.

-خانوم!

بدون این‌که سرش رو بالا بیاره گفت:

-بله؟

-می‌تونم یه سوال بپرسم.

چیزی نگفت که گفتم:

-می‌تونید راجع به شهر هیراکانی‌ها بهم بگید؟

سرش رو جوری بلند کرد که صدای جابه جا شدن مهره‌های گردنش شنیده شد. بدون این‌که حرفی بهم بزنه فقط بهم نگاه می‌کرد.

-چیزی شده؟

با عصبانیت گفت:

-یا از این جا میری بیرون یا میری پیش دوستات و بدون هیچ حرفی راجع به شهر هیراکانی‌ها می‌شینی!


romangram.com | @romangram_com