#دنیای_راز_مینا_پارت_151
سرش رو تکون داد و سمت یه خانوم رفت. خواستم برگردم که صداشون باعث شد وایسم.
-اینقدر گریه نکن مشتری داریم.
-دست خودم نیست، نمیخوام از دستش بدم!
شونهای بالا انداختم، زندگی مردم به من چه؟! نشستم روی صندلی، ایان از میز کناری گفت:
-تو اگه جرئت داری از این مردم راجع به هیراکانیها بپرس!
شونهای بالا انداختم. زن که نوشیدنیها رو آورد و بعد از شنیدن حرف ایان نوشیدنیها از دستش افتاد و شکست. کاپیتان پا زد زیر خورده شیشهها گفت:
-معلوم هست حواست کجاست؟
عذر خواهی کرد و مشغول جمع کردن خورده شیشهها شد.
بعد از اینکه خورده شیشهها رو جمع کرد دوباره عذرخواهی کرد و رفت. حس میکردم اگه قرار چیزی از هیراکانیها بفهمم فقط این زن میتونه کمکم کنه! نوشیدنیها رو آورد، سینی رو محکم گرفته بود تا از دستش دوباره نیوفته، این رو از قرمز شدن انگشتاش فهمیدم. کاپیتان سینی رو ازش گرفت و گفت:
-میتونی بری!
بلند شدم دنبال زنه برم که کاپیتان گفت:
-کجا؟
-میرم زود میام
-کجا؟
romangram.com | @romangram_com