#دنیای_راز_مینا_پارت_150
-فکر نکنم واسه استراحت کردن به این چیزا احتیاج داشته باشی!
اشاره کرد به خنجر و شمشیرایی که سربازا از لباس کاپیتان در اورده بودن. از همه مردا سلاحاشون رو گرفتن و بعد اجازه ورود به شهر و صادر کرد و تاکید کرد یه شب بیشتر حق موندن نداریم. همه مردم با تعجب نگاهم میکردن، حق داشتن رنگ موهام هم رنگ دندونام بود. چشمام عجیب بود، حق داشتن! یکی از سربازا ما رو همراهی کرد به سمت یه کلبه چوبی که از توش صدای آواز میاومد؛ وقتی وارد شدیم فضای کلبه مثل بار بود و روی صندلی نشستیم، یه خانوم گریه کنان اومد پیشمون و گفت:
-چی میل دارید؟
یکی از مردا با خنده گفت:
-غمت رو نبینم خوشگله!
زن محلش نذاشت، اشکاش رو پاک کرد و گفت:
-چی سفارش میدین؟
کاپیتان:اول نوشیدنی بیار، بعد بهترین غذای اینجا رو میخوایم.
-چشم!
اب بینیش رو کشید بالا و رفت! رفتم دنبال خانومه و گفتم:
-آب میوه هم دارید؟
-بله.
آب میوه هم بیارید.
romangram.com | @romangram_com