#دنیای_راز_مینا_پارت_148


-هی آب بیارید!

سرم رو گذاشت روی پاش، اصلا توان مقابله نداشتم که بگم نمی‌خوام سرم روی پات باشه!

آب آوردن و ذره ذره بهم داد. دردم آروم شد؛ اما از بین نرفت. این نشونه نزدیک شدن به مرگ بود! خدا این عدالته؟ تاوان اون آدما رو من باید من بدم؟ انگار دکتر اومد بالای سرم چون داشت معاینه‌ام می‌کرد. می‌خواستم بگم دکتر جان قلبم نه، فکرم بیشتر درد می‌کنه! قرص بی‌خیالی می‌خوام؛ اما جون نداشتم بگم. دو روز قلب دردم طول کشید تا خوب شه! دلم می‌خواست چاقو بردارم و بکنم توی قلبم! خسته شده بودم، چرا من باید نفرین می‌شدم؟

داشتیم کم کم به شهر هیزاکی نزدیک می‌شدیم. از این‌جا قلعه‌های بلندش معلوم بود. کاپیتان کنارم ایستاد و گفت:

-اینم از شهر هیزاکی! بعدش می‌خوای چیکار کنی؟

-نمی‌دونم.

-خودت رو الکی درگیر کردی، هیراکانی‌ها وجود نداره.

-نمی‌دونم.

تو فکر بودم، نمی‌دونستم چی درسته چی نه؛ فقط می‌دونستم روز به روز می‌گذره، من هیچ‌کاری نکردم و مهلتم داره تموم میشه! صدای مردی که از میله رفته بود بالا و مثل کوالا چسبیده بود به میله، ما رو به خودمون آورد

-کاپیتان! کاپیتان!

-بله فیلیپ؟!

-اسکله رو بستن!

عصبانی شد، دوربین رو از دست یکی از مردا گرفت و توش رو نگاه کرد. داد زد:


romangram.com | @romangram_com