#دنیای_راز_مینا_پارت_147

بلند شدم، دستام رو با سطل اب کنار مرد و صابون شستم. رفتم طرف کاپیتان و گفتم:

-دور بزن باید بریم هیزاکی!

خندید و گفت:

-تو به من دستور میدی؟

گردنبندم رو از دور گردنم باز کردم. ببخشید مامان؛ اما واقعا من دلم نمی‌خواد بمیرم! یاد تو همیشه تو قلبم می‌مونه، گردنبند رو جلوش تکون دادم و گفتم:

-می‌ریم هیزاکی!

گردنبند رو تو هوا قاپید. واقعا صفت دزد دریایی برازنده‌اش بود! رو به همه کرد و داد زد:

-می‌ریم هیزاکی!

مردا چپ چپ من رو نگاه می‌کردن، اهمیتی ندادم و گفتم:

-کی می‌رسیم؟

-دو روز دیگه!

سرم رو تکون دادم. یه دفعه دوباره همون قلب درد اومد سراغم ،مشت کوبیدم روی قلبم! زانو زدم کاپیتان اومد بالا سرم و گفت:

-چت شد؟

نفس عمیق می‌کشیدم، نمی‌تونستم حرفی بزنم. زیر بغلم رو گرفت و داد زد:

romangram.com | @romangram_com