#دنیای_راز_مینا_پارت_146
از صبح که بیدار شدم تا الان که ظهره مرد روبهروییم داشت ماهی پاک میکرد. واقعا دلم براش سوخت، رفتم کنارش، نشستم و گفتم:
-کمک میخوای؟!
فقط نگاهم کرد. یه ماهی برداشتم و با چاقو تمیزش کردم. هنوز خیلی ماهی دیگه مونده بود، توی سکوت کمکش میکردم. بیشتریاش رو پاک کردیم. کاپیتان از کنارم رد شد، خندید و گفت:
-نه انگار به درد خوردی!
پوزخند زدم و محلش نذاشتم، مرد گفت:
-مرسی برو بقیهاش رو خودم تمیز میکنم.
-نه دیگه چیزی نمونده!
ماهی که دستم بود رو تمیز کردم و گذاشتم کنار. یه ماهی دیگه برداشتم و گفتم:
-میدونی شهر هیزاکی کجاست؟
اول فقط نگاهم کرد و بعد گفت:
-دقیقا مخالف جایی هست که ما داریم میریم. مردمش عقاید خاصی دارن و اصلا با غریبهها نمیجوشن!
-ما داریم دقیقا مخالف شهر هیزاکی حرکت میکنیم؟
-اره.
romangram.com | @romangram_com