#دنیای_راز_مینا_پارت_145

-بیین هیچ‌کس اون‌جا نرفته؛ ولی افسانه‌هایی هست که میگه...

-چی میگه؟

-میگه هرسال مردم شهر هیزاکی برای این‌که اژدها به شهر اونا حمله نکنه هفت باکـ ـره با لباس عروس رو توی قایق تزیین می‌کنن و می‌فرستن تو دریا، بعد از خوندن آوازی اژدها پیدا میشه و اونا رو می‌بره.

-اژدها دخترا رو چیکار می‌کنه؟ می‌خوره؟

-طبق افسانه‌ها میگن اون دخترا رو آتیش می‌زنه و از خاکستر اونا اژدهایی دیگه متولد میشه!

-نه بابا؟

-افسانه است دیگه!

-حالا شهر هیزاکی که افسانه نیست؟

-نه!

کاپیتان دوباره با داد صداش زد که ایان گفت:

-از من چیزی نشنیدی!

سر تکون دادم و توی فکر رفتم. هر دفعه یه چیز عجیب و جدید و شوکه کننده می‌شنیدم!

از چند تا مرد درمورد شهر هیرکانی‌ها پرسیدم؛ اما جواب همه‌شون سکوت بود. انگار بدون اجازه کاپیتان آب هم نمی‌خوردن! برگشتم اتاقم یا همون ذخیره غذا، روی تخت دراز کشیدم که صدای فنراش در اومد. نمی‌دونم فردا قرار چه اتفاقی بیفته! بی‌خیال! نگرانی فردا رو می‌ذارم واسه فردا، چشمام رو بستم و خوابم برد.

***

romangram.com | @romangram_com