#دنیای_راز_مینا_پارت_144
چشماش بین کاپیتان و من در رفت و آمد بود. انگار میترسید چیزی بگه، کاپیتان هم با چشم خط و نشون واسهش میکشید و دستش رو گرفتم و از جلوی کاپیتان رد شدیم. بردمش یه جا که کاپیتان با چشم باهاش حرف نزنه و گفتم:
-حالا بگو!
-چیزه...چیزی نمیدونم.
-لطفا!
چشمام رو ملتمس نشون دادم، دستاش رو سفت گرفتم که گفت:
-باشه میگم؛ اما خودت بیخیال میشی!
-تو حالا بگو
-شهر هیرکانیها شهر اژدهاست
-خب؟
-یعنی فقط اونجا اژدهاست!
-خب؟
-ای خب و م...
مکثی کرد و ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com