#دنیای_راز_مینا_پارت_143

با اخم گفتم:

-نه!

-از کجا آوردیش؟

زمین.

آهی کشید و گفت:

-این‌جا چند سال پیش یه معدن سنگ توپاز بود که کوه ریزش کرد و نابود شد. این‌جا توپاز خیلی با ارزشه!

با خنده ادامه داد:

-حواست باشه ندزدنش!

وای خدا انگار روباه جلوم بود! بی‌شباهت با روباه هم نبود، با ریش و موهای زرد و هویجی رنگش! ایشی گفتم و از پیشش رفتم. بازم میگم از مردای این سررمین متنفرم! به هیچکدوم‌شون نمیشه اعتماد کرد، ایان رو دیدم.

-هی ایان

-بله؟

-تو چیزی درمورد هیرکانی‌ها می‌دونی؟!

همون موقع دوباره کاپیتان صداش کرد. خواست بره که بازوش رو گرفتم و گفتم:

-تا جواب ندی عمرا بذارم بری!

romangram.com | @romangram_com