#دنیای_راز_مینا_پارت_142
-باور کن هیرکانیها وجود نداره.
نگاهش رو گردنم متوقف شد.
-چیزی شده؟
-اون گردنبند...
همچین نگاه میکرد انگار میخواست با چشماش بخورتش! دست گذاشتم روی گردنبندم، یادگار مامانم بود. سنگ توپاز خیلی قشنگی بود. هیچوقت از گردنم درش نیاورده بودم.
-خب؟
-توپازه؟
ای دزد دریایی! ازش فاصله گرفتم و گفتم:
-اره.
با تعجب گفت:
-توپازه؟
-بله.
-میشه ببینمش؟!
romangram.com | @romangram_com