#دنیای_راز_مینا_پارت_138


-لطفا من رو ببر هیرکانی‌ها، خواهش می‌کنم!

-نمی‌تونم.

-چرا؟

فرمون کشتی رو ول کرد و با عصبانیت گفت:

-چون اون شهر وجود نداره! افسانه‌اس، افسانه!

با بغض گفتم:

-اما پشت هر افسانه‌ای یه حقیقت وجود داره. شما هم واسه من، ما زمینی‌ها افسانه‌اید؛ اما حقیقت دارین!

تلاش می‌کردم اشکم نریزه، خیره نگاهم می‌کرد. بعد از چند لحظه سکوت گفت:

-می‌خوای کشتی رو هدایت کنی؟

نگاهم بین اون و فرمون کشتی در رفت و آمد بود، گفتم:

-اما من که بلد نیستم.

-آسونه!

از جلو سکان کنار رفت، قدم برداشتم. فرمون بزرگ کشتی رو گرفتم توی دستم و سوالی نگاهش کردم که گفت:


romangram.com | @romangram_com