#دنیای_راز_مینا_پارت_136


-تازه این همه‌ش نیست.

-دیگه چیکار باید کنم؟

-میگم که نمی‌دونم.

پوزخند زد و کاپیتان با عصبانیت گفت:

-درست حرفت رو بزن؛ پس از کجا باید بفهمه؟!

-تو شهر هیرکانی‌ها یه کتاب مقدس هست. همه چی توی اون نوشته شده.

کاپیتان: زده به سرت؟! اون شهر افسانه‌ایه! هیچ‌کس نمی‌دونه وجود داره یا نه!

شنل پوش شونه‌ای انداخت بالا و گفت:

-فقط یک ماه؛ وگرنه همه‌تون رو می‌کشم، می‌دونین که می‌تونم!

با نفرت بهش نگاه می‌کردم. دلم می‌خواست با دستای خودم بکشمش، شنل پوش خندید و گفت:

-خانوم کوچولو مواظب باش قلبت سیاه نشه!

با نفرت بیشتری نگاهش کردم. می‌تونه ذهن بخونه؟!

شنلش رو کشید دورش و جلو چشم همه غیب شد. وای این مرد غیر قابل تحمله! یادم افتاد به روزی که من رو از زندان نجات داد، بهش گفتم کاری کن تو خونه‌ات ظاهر شیم و مسخره‌م کرد! ازش متنفرم!


romangram.com | @romangram_com