#دنیای_راز_مینا_پارت_133
-بد کردی!
شنل پوش روش رو سمت من کرد و با لحن خبیثی گفت:
-بهشون گفتی هرجا میری نحسی میاری؟ نفرین شدهای؟
با ترس بهش نگاه کردم، نمیدونستم اگه بفهمن نفرین شدم چه عکس العملی نشون میدن، حرفی نداشتم که گفت:
-نگفتی؟ باشه خودم میگم! اون یه نفرین شدهاس و هرجا بره بدبختی میاره! هرکدوم از شما عاشقش بشین میمیرین، عاشق هرکدومتون شه میمیرین!
همه با ترس نگاهم میکردن.
کاپیتان:چرا باید حرفت رو باور کنم؟ به فرض که درست بگی! فکر کردی بهخاطر نحس بودنش میدمش دست تو؟!
شنل پوش با عصبانیت نفس کشید و گفت:
-دیگه خستهم کردی!
نجواهایی که دفعه قبل تو جنگل شنیده بودم بازم میاومد، همه با ترس به هم دیگه نگاه میکردن و شنل پوش با تعجب گفت:
-شما هم میشنوین؟
همه سرشون رو بالا پایین کردن. اون دوتا مرد من رو روی کشتی گذاشتن و گوشاشون و گرفتن. حق داشتن این نجواها تنها حسی که به آدم میداد حس ترس و مرگ بود! موج بلندی اومد و خورد به کشتی! همه خیس شده بودن، موجهای بعد کشتی رو با خودش برد وسط دریا، همه چی باهم قاطی شده بود. نجواها، موج دریا، بودن شنل پوش!
همه مردا و کاپیتان حضور شنل پوش رو نادیده گرفتن و کشتی رو هدایت میکردن. بادبان رو باز میکردن و توی یه چشم به هم زدن وسط دریا بودیم و دریا طوفانی شده بود. صدای نجوا واضح شد، صدای سردی که میگفت:
-تو میمیری!
romangram.com | @romangram_com