#دنیای_راز_مینا_پارت_122


می‌خواستم برم، این‌جا امنیت جانی ندارم با یه مرد روانی! نگاه در کردم که گفت:

-فکر فرار نزنه به سرت!

با عجز گفتم:

-بذار برم.

-فکرشم نکن، من این همه الکی صبر نکردم که بعد بذارم به آسونی از دستم در بری!

-قلب من چه فایده‌ای واسه تو داره؟

-حتما یه فایده‌ای داره.

پشت به من در حال قدم زدن بود، مردک روانی فکر می‌کرد قلبم رو بهش تقدیم می‌کردم! نگاهم افتاد به گلدون روی میز، آب دهنم رو قورت دادم که به سمتم برگشت و گفت:

-قلبت رو می‌خوام، می‌فهمی؟

و باز بدون گرفتن جواب پشت به من قدم زد. گلدون رو یواش از روی میز برداشتم، فشارم افتاده بود و بیش از حد می‌ترسیدم. بهش نزدیک شدم، گلدون رو بردم بالا و تا اومد برگرده محکم کوبیدم توی سرش! گلدون هزار تیکه شد، با ترس به شنل پوش نگاه می‌کردم، با گیجی بهم نگاه کرد و روی زمین افتاد. باید می‌رفتم، این‌قدر دور می‌شدم که دیگه دستش بهم نرسه! از خونه اومدم بیرون؛ فقط می‌دوییدم. هیچ خاطره خوبی از این جنگل نداشتم. هر لحظه فکر می‌کردم الان شنل پوش جلوم ظاهر میشه و دوباره می‌گیرتم؛ حتی جایی واسه رفتن نداشتم؛ حتی جایی رو بلد نبودم. نمی‌دونستم دارم کجا میرم؛ فقط می‌دوییدم، بدون استراحت می‌دوییدم. می‌خواستم این‌قدر دور بشم که دیگه نتونه پیدام کنه. نمی‌خواستم بمیرم! جنگل سیاه توی تاریکی غرق شده بود. از همه چی می‌ترسیدم؛ حتی از درختا! این‌جا باید از همه چی ترسید، هیچ صدایی نمی‌اومد به جز شکستن برگا زیر پای من. حس می‌کردم هزاران چشم دارن نگاهم می‌کنن. نمی‌دونم چی شد که زیر پام خالی شد، جیغ کشان داشتم سقوط می‌کردم. خدایا این دفعه دیگه کجا قراره بیفتم؟! با فرو رفتنم تو آب ترسم هزار برابر شد؛ چون ارتفاع زیاد بود خیلی فرو رفته بودم و هرچی تقلا می‌کردم بالا نمی‌اومدم. خدایا دریا دیگه کجا بود؟ چرا این‌قدر من بدبختم؟ یعنی این‌جا اخرشه؟ نفس کم آوردم، اره این‌جا اخرش بود و توی سیاهی فرو رفتم.

***

صدای مرغ دریایی می‌اومد. انگار اطرافم شلوغ بود، هرکاری کردم چشمام رو باز کنم نشد. بدنم رو حس نمی‌کردم؛ فقط صدای موج دریا رو می‌شنیدم و باعث میشد بترسم. کجا بودم؟ یکی موهام رو گرفت، کشید و گفت:

-این چه وضعشه؟ من همون دیشب که دیدمش گفتم این جادوگره، گوش نکردین! اگه اتفاقی افتاد پای خودتون.


romangram.com | @romangram_com