#دنیای_راز_مینا_پارت_123

این چی میگه؟ چرا نمی‌تونم چشمام رو باز کنم؟ اه خسته شدم! انگار یه وزنه یک تنی روی پلکام آویزون بود. یه صدای کلفت اومد و گفت:

-برین کنار!

پشتش مردی با صدایی که ازش قدرت و صلابت می‌بارید گفت:

-روش یه سطل آب بریزید، بسه هرچی خوابیده!

با لرز منتظر خالی شدن سطل آب بودم و صبرم طولی نکشید که آب یخی روم خالی شد. لرزیدم و با سرعت چشمام رو باز کردم. انگار حس‌هام برگشته بود، با تعجب به اطرافم که کلی مرد وایساده بود نگاه می‌کردم، اونا هم با تعجب به من! روی کشتی بودم! نمرده بودم! صدای همون مرد من رو از فکر در آورد، از نوک پاش تا موهاش رو نگاه کردم. چکمه‌های مشکی، شلوار و ژاکت چرم مشکی، صورت مردونه، ریش دار، بینی قلمی، لبای قلوه‌ای، چشم کشیده به رنگ آبی سورمه‌ای! چه مژه‌هایی داره! من که دخترم این همه مژه ندارم، موهاشم ژولیده و به هم ریخته توی صورتش ریخته بود، جای برادری بسی خوش قیافه و نایس بود!

-کی هستی!؟

-من؟

-بله تو!

-اسمم رُزه!

یکی از مردا گفت:

-جادوگره، شک نکنید!

به مردی که این رو گفت نگاه کردم. پسر نسبتا جوونی بود، همه مردای رو کشتی جوون بودن و سنشون بیست تا سی میزد.

-دیدید؟ همین الان می‌خواد من رو طلسم کنه!

بعد از حرفش رفت پشت مرد کناریش قایم شد.

romangram.com | @romangram_com